خرید بک لینک
دوری یه پست در مورد اینستا گذاشته بود توی وبلاگش که به نظرم جالب اومد صحبت کردن در موردش. به عنوان کسی که فیسبوک رو کلاً ول کرد به امون خدا و از اینستا یه مدت خیلی خیلی طولانی بیزار بود و با توییتر تا همین چند روز پیش آشنایی خاصی نداشت، میتونم احساس گروه وبلاگ نویس های وفادار به کلمات دنیای مجازی رو به این جاها درک کنم. وبلاگ نویس بودن از نظر من دلیل بهتر یا بدتر بودن افراد نسبت به چمیدونم توییت کنندگان (!) یا اینستا داران نمیشه - گرچه توییتریا، ملت توی اینستا رو دس میندازن و ملت توی اینستا، توییتریا رو مسخره میکنن و به نظرم هردو گروه خیلی مضحک میان - ولی من بلاگرها و وبلاگ داشتن رو ترجیح میدم. نه چون فکر میکنم اونایی که وبلاگ دارن کاراکترهای بهتری هستن، فقط چون به عنوان کسی که خودش مینویسه، توی پیدا کردن شخصیت های واقعی پشت کلمه ی پست ها و روزمرگی های وبلاگی حرفه ای ترم تا توییت های 140 کلمه ای و عکس های اینستا.با این حال، بعد از مقاومت خیلی طولانی - همونطور که در برابر رفتن به تلگرام مقاومت کردم و جری تقریباً با کتک کاری منو کشوند اونجا و الان مطمئنم خیلی از کارش پشیمونه. :)) - رفتم

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 5:15

با صدای بارون از خواب بیدار شدم. میدونم ساعت پنج صبحه، ولی واس کسی که دو هفتهی اخیرو فقط کابوس دیده - و از اون وحشتناکتر، پای ثابت کابوسش، عزیزترین آدمای زندگیش بودن - و فقط برای این که کمتر کابوس ببینه، کمتر خوابیده، با صدای بارون از خواب بیدار شدن یه جورایی حتی معجزهی الهی و اثباتی بر وجود قدرت برتر محسوب میشه. حداقل چیزی که میدونم یا حس میکنم، اینه که به دلیلی، امشب یه چیزی ته ذهنم آرومتره و حتی عمیقترین ترسهام هم دستشون بهم نرسیده. صدای بارون با صدای کلیدهای کیبرد قاطی شدن و از نظر من در حال حاضر، این قشنگترین موسیقی دنیاست.یه وویس بود، قاطی چتها و گروههای تلگرام، که فکر میکنم دو سه باری گوش کردمش. من آدم مسخرهایم، اینو همه میدونن. یعنی منظورم اینه که از لحاظ ذهنی و احساسی، به چیزایی واکنش نشون میدم که برای بقیه هیچ معنی خاصی نداره یا واقعاً داستان و هدفی پشتش نبوده. اینو برای این گفتم که بگم حتی با علم به مسخره بودنِ خودمم، اولش نتونستم بفهمم چرا انقد شیفتهی یه وویس هفت ثانیهای شدم و بعد یهو فهمیدم کدوم قسمت وویس بهم انقدر چسبید: «من میدونم این این چقد دیوون

برچسب: من میدونم این یه کابوسه,من میدونم این جدایی میسوزونه دلمو,من اینو میدونم پیشت میمونم, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 5:15

×اگر قصد دارید کتاب سپر آذرخش دیوید گمل رو بخونید - اخطار میدم، این کتاب سال نود و سه بیست و هفت هزار تومن بود :| - این آپ رو نخونید.×کالیوپه و آندروماک هردو شاهدختهایی هستن که برای خدمت به معبد تیرا، به اونجا میرن و اونجا، عاشق همدیگه میشن. خواهر آندروماک که قرار بود با هکتور شاهزادهی تروا ازدواج کنه میمیره و آندروماک برای این ازدواج از معبد تیرا فرا خونده میشه. بر خلاف کالیوپه که قبل از اومدنش به صومعه، مورد تجاوز پدرش واقع شده، آندروماک از مردها متنفر نیست و کالیوپه هم اینو میدونه. اون فکر میکنه آندروماک قراره خوشبخت باشه تا این که یه پیشگوی صومعه، پیشگویی میکنه آندروماک رو بین آتش میبینه و به کالیوپه لبخند میزنه: «اما تو اونجا هستی. و همه چیز رو به راهه.»کالیوپه با شنیدن این پیشگویی، از صومعهی تیرا فرار میکنه و برای رسیدن به آندروماک به راه میفته. آخرین کسی رو که از تیرا فرار کرده بود، زنده به گور کردن، تمام خدمهی اون کشتیای که بهش پناه داده بودن رو زنده زنده سوزوندن و مردی رو که اون زن به خاطرش فرار کرده بود، گردن زدن. کالیوپه با علم به همهی اینا، فرار میکنه. وسط

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 5:14

آخر مهمونی برای تعویض لباسم رفتم توی اتاق دختر صاحبخونه. یه دختر خیلی دوستداشتنی و محجوب، که از من شیش سال کوچیکتره و واقعا ازش بدم نمیاد. در موارد ضروری و مقتضی، همصحبت چندان بدی هم نیست. خوشرو و بانمک.وارد اتاق که شدم یه لحظه، یه چیزی منو دم در نگه داشت. اولش نتونستم بفهمم چیه. اتاقش خیلی مرتب بود و حتی بهمریختگیهاش هم با سلیقه و قشنگ بودن. یه میز آرایش خیلی بزرگ رو به روی تخت و پاتختیش قرار داشت. یه قالیچهی قشنگ کف اتاق بود و یه سری کمد اینور و اونور. یه چیزی توی اتاق به نظرم درست نمیومد و وقتی یاد اتاق خواب خودم - چه خونهی خودم چه خونهی مامانماینا - افتادم، فهمیدم چی به نظرم درست نمیومد.تو اتاق من تقریبا میشه گفت به استثنای پاتختیم، سه تا میز دیگه وجود داره. یه میز تحریر خیلی بزرگ و یه میز کوچیکتر که بغلشه و تا جایی که تقریبا خم میشه، روش کتابای درسی و غیر درسی و چکنویس و اینجور چیزاس. اون یکی میز روش یه تخته وایتبرد/گچی و یه جعبه پر از تیلهس که یه سال تولدم "او" بهم کادو داده بود. بالای اون میز، کتابای درسی و بعضاً غیر درسیمه. روی پاتختیم رادیو، خوراکی

برچسب: don't get too close it's dark inside,don get too close it dark inside meaning,don't get too close it's dark inside tumblr, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 5:14

اون دفتره رو یادتونه؟ که قرار بود توش فیلما و کتابا و کارایی که میخوام امسال بکنم رو بنویسم؟ یکی از کارای توی اون لیست، برای اولین بار مسافرت تنهایی رفتن بود. بدیهتاً منظورم از برای اولین بار، فارغ از اصفهان و رامسر رفتن با مدرسه یا تورهای یه روزه و امثالهم یا حتی اقامت در خانه ی اقوام و آشنایان خانوادگی و غیره س. منظورم واقعاً یه مسافرت تنهاییه و اوف! تجربه ی معرکه ای بود. هنوز به خاطرش حالم خوبه و این هنوزی که دارم میگم، به رغم نگرانیا و فکر و خیالا و کاراییه که به محض برگشتنم به تهران بهم هجوم آورده. یه جوری تازه م. هروقتم یادش میفتم تازه میشم. میدونین من آدم مذهبی ای نیستم و شاید دقیقاً به همین خاطر، مشهد آخرین شهری بود که دوست داشتم همیشه.. ولی این تجربه ای بود که حالا از مشهد واسم یه خاطره ی معرکه مونده. نه یه خاطره ی خوب. یه خاطره ی معرکه. خاطره ی جایی که دوست داری یه بار دیگه بهش برگردی. داشتیم با جیمز حرف میزدیم. یه جایی اون وسط بحث غریبی تو شهر و اینا شد.. گفتم غریب بودن که به شهر نیست، به آدماست. من تو اون شهر احساس نکردم غریبم. من قبلاً هم خونه ی بقیه مونده بودم. یا شب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 3:08

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 3:08

ضمناً، یه چیز دیگه هم در مورد خونه ها وجود داره. خونه.. اتاق.. کنج امن.. پناهگاه.اونجا جاییه که تو اجازه داری غمگین باشی. اجازه داری بری تو خودت و کسی سین جیمت نکنه. در برابر کسی مسئول نباشی. تو میتونی گریه کنی. میتونی بری تو فکر. میتونی گرفته باشی. میتونی حوصله ی حرف زدن رو نداشته باشی و میتونی حوصله ی خودتم حتی نداشته باشی. گفتم. خونه جاییه که عیبی نداره خودت باشی.حتی اگه "خودت"، اون موقع مزخرف ترین خودت تموم دنیاس.پلاس:واس پست پایین رمز نخواین، خب؟

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 3:08

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 3:08

هی. فک کنم این صفحه فیلتره. ولی بازم برید این لینکو بخونین. نوشته ی زیر هم منبعش همین لینکه."جنس یا سکس بیولوژیک ترکیبیه از اندام جنسى خارجى، کروموزومها، اندام جنسى داخلى (بیضه و رحم و تخمدان) و هورمونها. هرکسى که به دنیا میاد یک Assign Sex  داره یعنى جنسى که بر اساس این مشخصات براش در نظر میگرن یعنى بر اساس همین مشخصات میگن مؤنثه یا مذکر (دختر، پسر یا Female، Male). مثلن اندام جنسى مردانه داره پس میگن سکس بیولوژیکیش مذکره یا مثلن تو آزمایش کروموزومى معلوم میشه کروموزومهاى جنسیش مربوط به جنس مؤنثه پس میگن سکس بیولوژیکیش مؤنثه. در نتیجه جنس یا سکس محدود میشه به ویژگیهاى فیزیکى و نه مواردى مثل ویژگیهاى رفتارى و احساسات درونى و انتظارات و نقشهاى اجتماعى و تأثیرات فرهنگى و غیرهجنسیت یا جندر (Gender) یک ترکیب پیچیده ست از ١-سکس بیولوژیکى که تعریفش رو دیدیم ٢-احساس درونى فرد از جنسیتش که فکر میکنه مؤنثه (زن یا زنانه) یا مذکر (مرد یا مردانه) یا هر دو یا هیچکدوم (که این بخش همون هویت جنسیتى یا Gender Identity که تعریفش رو قبلتر هم با هم مرور کردیم) و ٣- ابراز یا بیان جنسیتى یا Gender

برچسب: آدمی را آدمیت لازم است,آدمی را آدمیت لازم است چوب,آدمی را آدمیت لازم است یعنی چه؟, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 3:08

صفحه بندی